قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام ..........
تا شقایق هست عاشقی باید کرد
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام ..........

دیدگان تو درقالب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هر چه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد روزی در این راه
نا شکیبا مرا در پی خویشتن
می کشیدی
می کشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه ی تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گرچه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه، هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
با اون همه قول و قرار و پیمون
که با من غم زده داشتی رفتی
می خواستی از تنهایی دورم کنی
اما منو تنها گذاشتی رفتی
که با من غم زده داشتی رفتی
پس اون همه وعده که دادی چی شد
رفتی و وعدتو و فا نکردی
گفتی تو رو خدا به من رسونده
رفتی و شرم از خدا نکردی
برو ولی هر جا باشی ، هر جای این دنیا باشی
یه روزی پیدات می کنم ، نگاه تو چشمات میکنم
راز تو رو پیش همه می گم و رسوات می کنم
برو اما یادت باشه که با من
از روز اول تو وفا نداشتی
گفتی خدا گواهه دوستت دارم
تو گفتی اما به خدا نداشتی
اون روزا یادت نمی یاد که گفتی
اگه بری،غم واسه من می مونه
یادت می یاد گفته بودی،فقط تو
راز تو رو فقط خدا می دونه
نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته
منو دریغ یک خوب به ویرانی کشونده
عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ منو یک عالمه یاد
نشسته رو به رو یم کسی که رفته بر باد
کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد
برای بودن من به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اونکه سایه است همیشه رو سر من
کسی که وقت رفتن دویاره عاشقم کرد
منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
با رفتنش نرفته تو خونمون هنوز غم
هنوز سالار خونس پناه منه دستاش
سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفت
نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته

چه گریزیت زمن ؟
چه شتابیت به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله ی آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هرچه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشن گرگان بیابان است
می فرو مانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می
گر به هم آویزیم
ما دو سر گشته تنها،چون موج
به پناهی که تو می جویی، خواهم رسید
اندرآن لحظه ی جاویدی اوج
حلقه
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
اینچنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه ی زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز هم در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده ، نظر کرد به آن حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفت ، هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای ، این حلقه که در چهره ی او
با هم تابش رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد
آری اين منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنيد
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بويی از وفا نبرده است
جور بيکرانه و بهانه خوش تر است
در کنار اين مصاحبان خود پسند
ناز وعشوه ی زيرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در ميان اين ستور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دورويی و جفای ساکنان خاک
کاين چنين به قلب آسمان نهان شديد
ای ستاره ها، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نيست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر بجز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سياه شب نهاده ايد
ای ستاره ها کزان جهان جاودان
روزنی به سوی اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس ديار عاشقان کجاست؟!
چه قدرسخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داد زل بزنی و بهجای این که لبریز از کینه ونفرت باشه حس کنی هنوزم دوسش داری...
چه قدرسخته دلت بخواد سرت و به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له بشه...
چه قدرسخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بهش بگی...
چه قدر سخته پشتت بهشه قطره های اشک گونه هاتو خیس کنن اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...
چه قدر سخته گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی وهزار خودتو بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک ...
داغ عشق قدیم و اومدی تازه کردی
شهرخاموش دلم رو تو پر اوازه کردی
آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود
اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی دوبارهزنده کردی
دوست داشتم دوسم داشتی
منو کشتی دوباره زنده کردی
تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودن من
من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم
عشقت به من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد ازخدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی دوبارهزنده کردی
دوست داشتم دوسم داشتی
منو کشتی دوباره زنده کردی
رفته بوده که داشتیم ازخاطر من
کهنه شد اسم قشنگت میون دفترمن
من فراموش کرده بودم همه روزای خوب و
اومدی افتابی کردی تن سرد غروب و
عشقت مه من داد عمر دوباره
معجزه با تو فرقی نداره
تو خالق من بعد ازخدایی
در خلوت من تنها صدایی
به عشق تو زنده بودم
منو کشتی دوبارهزنده کردی
دوست داشتم دوسم داشتی
منو کشتی دوباره زنده کردی